گفتگوی کمپین ملی شهری ایران با فرهاد آئیش نمایشنامه‌نویس و بازیگر تئاتر و سینما

شهر دلخواه من، کاراکتر و فرهنگ دارد

فرهاد آئیش، بازیگر، نمایشنامه­‌نویس و کارگردان خاص سینما و تئاتر است. هنرمندی که پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه به انگلستان و امریکا سفر کرد و پس از 27 سال از زندگی‌اش در شهرهای برکلی، واشنگتن، سانفرانسیسکو، بوستن و برلین، 20 سالی است که در “تهران” شهر دلخواهش و خانه‌ای دوران کودکی‌اش زندگی می‌کند. در این گفتگو فرهاد آئیش از زوایای دید خود به شهر با کمپین ملی شهری ایران می‌گوید.

آقای آئیش شما در شهرهای مختلفی در جهان زندگی کردید، چرا به تهران برگشتید؟

من در شهرهای زیادی زندگی کردم،  مدت‌ها در برکلی، سانفرانسیسکو و کالیفرنیا، مدتی در واشنگتن و بوستون. مدت طولانی هم در برلین و الان بیست سالی است که برگشتم تهران. و خوب انتخاب کردم به هر حال تهران شهر من است. گاهی ناراحت و عصبی می­ شوم دلم می­‌خواهد از این شهر بروم ولی دلم نمی­‌خواهد خیلی از تهران دور شوم. چون زندگی من در تهران است و من تهران را با همه کمی‌ها و کاستی‌هایش دوست دارم. همین کوه البرز که جلوی شهر ما هست به تهران کاراکتر(شخصیت) می­‌دهد. من حدود 27 سالی که از کشور دور بودم همیشه نوستالژی این کوه و دیدن این کوه و پیدا کردن سمت و سوی جغرافیایی از طریق این کوه در خاطرم مانده بود. چون همیشه بواسطه این کوه می‌فهمیدم شمال کدام طرف است ولی در شهرهای دیگر پیدا کردن شمال سخت بود و من گم می‌شدم چون نمی‌دانستم شمال کجاست، شرق کجاست، غرب کجاست و وقتی از لحاظ جغرافیایی گم هستم از نظر فلسفی و زندگی هم همیشه گم می‌شوم، اما در تهران گم نمی‌شوم.

بعد از اینکه برگشتید چه تغییری در شهر برای شما جلب توجه می‌کرد؟

حیاط خانه ما شد حیاط خلوت. این خانه ما دو طبقه بود بقیه خانه‌ها یک طبقه بودند. من کاملا اشکم درآمد. درگذشته وقتی روی  طبقه دوم می‌ایستادیم تهران را کاملا می‌دیدیم. و فقط حیاط می‌دیدیم و خانه‌های یکی دو طبقه. الان نگاه کنید دورمان چهارطبقه ساختند. بزرگترین غم من این است. من جزو کسانی بودم که دائم مقاومت کردم که این خانه رو نکوبم و نسازم و به همین شکل نگهش دارم. ولی دیگر دلم را می‌گیرد.

IMG_823f6

زاویه دید شما به شهر به عنوان یک هنرمند چگونه است؟

 من از دو زاویه به شهر نگاه می‌کنم یکی اتفاقاتی که در آن رخ می‌دهد و یکی سیمایی که دارد. خوب شهر تهران در مقایسه با شهرهای اروپایی و امریکایی از نظر نظافت خیلی تمیز و پاک شده است. ولی از نظر آلودگی هوا، خوب همیشه مشکل‌زا است. ما همیشه دنبال این هستیم که یک جایی را پیدا کنیم با هوا و منظره خوب که نزدیک تهران باشد و بتوانیم برای کارمان به شهر رفت‌و‌آمد کنیم. شهر تهران سایت‌های بسیار زیبایی دارد ولی درکل ملقمه‌ای از سبک‌های مختلف است. شما وارد شهر سانفرانسیسکو می‌شوید-که به نظر من یکی از زیباترین شهرهای جهان است به دلیل تپه‌هایش که هر از چندگاه یک زاویه دید و پرسپکتیو جدید به بیننده می‌دهد- شهر بخش سنتی‌اش با چوب ساخته شده و یکدست است و بخش آسمانخراش‌ها  فقط منحصر به یک منطقه است مثلا بخش تجاری و نه مناطق مختلف و منطقه زندگی. اما در تهران در منطقه زندگانی ناگهان می بینید که برج‌های بلندی ساخته شده‌اند که با یکدیگر هماهنگی ندارند و حتی خطرناک نیز به نظر می‌رسند. گاهی اوقات از یک زلزله 5-6 ریشتری می‌ترسم و به این فکر می‌کنم که ممکن است چه اتفاقی برای این شهر رخ دهد. یا مثلا از منظر دیگر، در بوستون یک سری قوانین وجود دارد که رنگ پنجره‌ها باید قهوی‌ای یا مشکی باشند یک سری قوانینی که از نظر استاتیک و زیبایی‌شناسی به شهر کاراکتر می‌دهد. در ایران هم ما می‌بینیم شهرهای بی‌نظیری مانند ابیانه، ماسوله که زیبایی خاص خودشان را دارند یا مثلا شهرهای یزد و اصفهان که کاراکتر دارند  و برای توریست فرهنگی می‌توانند خیلی جذاب باشند، توریستی که می‌خواهد منظره فرهنگی شهر را ببیند. یک شهری مثل ابیانه اصلا شاهکار است. کل ابیانه بمانند یک اثر هنری است. ولی 500 نفر در آن زندگی می‌کنند. و فقط هفته‌ای 15 توریست از آن رد می‌شوند. من به شهر خودم تهران، بدلیل اینکه کاراکتر خیلی خاصی ندارد، انتقاد دارم ولی به‌ هرحال شهرم است و دوستش دارم.

از سوی دیگر، آن چیزی هم که در شهر اتفاق می‌افتد بسیار اهمیت دارد. فرهنگی که در شهر جریان دارد خیلی مهم است. خوب من یک تئاتری هستم و کار تئاترم در تهران است و شاید بزرگترین وابستگی من به تهران کارم است، ولی هربار که می‌خواهم بروم سرکار باید یک ساعت و نیم برای ترافیکش صرف کنم. من فکر می‌کنم ترافیک هر شهر به نوعی شاید یک تصویری از فرهنگ آن شهر ارائه می‌کند. آن کسی که نباید یک جایی بایستد، می‌ایستد و آن جایی که کسی نباید تند برود، تند می‌رود. آنجایی که سبقت نباید بگیرد سبقت می‌گیرد و …. .این در ترافیک اتفاق می‌افتد ولی من فکر می‌کنم در همه چیز ما حتی در تئاتر ما هم همینطور است. من به تئاتر و سینمایمان که نگاه می‌کنم؛ آن کسی که نباید سرعت برود، سرعت می‌رود و کسی که نباید بایستد، می ایستد. یعنی یک شباهتی بین ترافیک هر شهری با فرهنگ آن شهر وجود دارد که خوب در تهران متاسفانه یک مقدار غم انگیز است اگر بخواهیم از این زاویه به آن نگاه کنیم.

بنظر شما در بیست سال آینده، تهران به چه چیزی بیشتر نیاز دارد؟

اینکه در آن فضای خالی ایجاد شود، فضا کم داریم. به هرحال ترسناک است وقتی شما نگاه می‌کنید دائما به تعداد برج‌ها اضافه می‌شود، به حجم ترافیکش اضافه می‌شود همین الان ترافیکش تقریبا ایستاده است. من نمی‌دانم چه قرار است بشود من دلم می‌خواهد بیست سال آینده تهران خلوت شود.

راهکار شما برای خلوت شدن تهران چیست؟

این مساله بسیار پیچیده است. شهر ما شهری قدیمی است. من گاهی اوقات به شهرهای که جدیدا ساخته شده‌اند نگاه می‌کنم مانند نیویورک و لس انجلس، همه خیابان‌ها عمود بر هم هستند و بر اساس یک پرسپکتیو و یک نگاهی این شهرها را ساختند. ولی مثلا رم دارای کوچه و پس‌کوچه‌هایی است که معلوم است به 2-3 هزار سال پیش تعلق دارد. خوب این مساله یک معادله دو مجهولی را ایجاد می‌کند و کار سخت‌تر می‌شود. تهران هم این خصوصیت رو دارد. من فکر می‌کنم فرهنگ‌سازی خیلی مهم است. شاید فرهنگ‌سازی شاید اینکه مردم خیلی از کارهایشان را تلفنی انجام دهند. ما یک مهمان آلمانی داشتیم یک سوال دائم برایش ایجاد می‌شد. ساعتش را نگاه می‌انداخت و می‌گفت الان ساعت 10:30 صبح است این همه آدم این موقع از روز در خیابان چه‌کار می‌کنند؟! ساعت 2 بعد از ظهر می‌کفت مردم کار نمی‌کنند در این شهر؟! چرا در خیابان‌اند. این خوب برای من هم سوال شد. چون در برلین یا فرانکفورت یا پاریس صبح بین ساعت 7-9:30 شلوغ است، ترافیک است و بعد خلوت می‌شود. یک سری پیرمرد و پیرزن که معلوم است دیگر کار نمی‌کنند و یک تعدادی رهگذر که می‌توانی تشخیص دهی که این آدم‌ها برای چه در خیابان‌اند. در تهران نمی‌توانید تشخیص دهید که مردم برای چه در خیابان‌اند، مانند یک راز است.

IMG_8263v

تاکنون در حرفه تئاتر و سینما، کاری که به طور مستقیم در ارتباط با شهر باشد انجام داده اید؟

خیر. ولی فکر می‌کنم قشنگ است کارهایی که یک هنرمند در ارتباط با شهرش انجام دهد، بنظر من جذاب است. من بخاطر شخصیتم کلا به کونه ای دیگر کار کردم ولی همیشه دوست داشتم. وقتی که اسم تهران یا هر شهر دیگری در آواز، تئاتر یا هر مقوله هنری می‌آید همیشه برای من جذاب است. شما می‌دانید که در گینس بیش‌ترین آوازی که تا بحال شنیده شده است هتل کالیفرنیاس و سانفرانسیسکو. این‌ها از آهنگ‌هایی هستند که خیلی زیاد شنیده شده‌اند.

شما شهرهای مختلف ایران رفتید کدام شهر به شهر دلخواهتان نزدیک تر بود؟

واقع‌گرایانه که فکر می‌کنم، همین تهران. ولی خوب مثلا من نم و رطوبت را دوست دارم. من شمال را دوست دارم و تا فرصت پیدا می‌کنم می‌روم به مناطق استوایی مثل هندوستان منطقه گوا، ویتنام، کامبوج، تایلند. جایی که جنگل‌های استوایی دارد. و به‌ همین دلیل شمال ایران را بیشتر از هرجایی می‌پسندم، بخاطر بوی نم و سرسبزی‌اش. ولی پدر من یزدی بوده. اهل یک روستایی در شمال یزد بنام عقدا. من وقتی وارد آنجا می‌شوم احساس می‌کنم که تاریخ بشر آنجاست. یک حس عجیب و غریبی در من ایجاد می‌کند. در عقدا کوچه‌هایی وجود دارد که به چندهزار سال پیش تعلق دارد. ولی خوب من هر چندسال یک بار می‌روم کردستان و مریوان برای جشنواره تئاتر خیابانی. فرهنگ کردها نوع برخوردشان با یکدیگر و شهرشان، طبیعت اطرافشان؛ من فقط باید سر تسلیم فرو بیاورم. ولی در خود ایران به خاطر علاقه به رطوبت می‌روم شمال مثلا انزلی. اما در نهایت همین تهران شهر دلخواه من است. شما می‌دانید فیل زمان مرگش به زادگاهش برمی‌گردد. من در این شهر بدنیا آمدم می‌ترسم جایی دیگری بمیرم. یک ضرب المثل هست کسانی که به شهرهای دیگری مهاجرت کردند می‌گویند دلمان می‌خواهد در شهر خودمان “خاک” شویم. دلشان می‌خواهد تبدیل به خاک شهر خودشان شوند، خوب این بسیار معنی‌دار است. من تمام سال‌هایی که دور بودم یاد این شهر بودم. من در همین خانه بزرگ شدم. از کلاس اول دبستان آمدیم اینجا 57 سال اینجا بودیم. این کوچه برای من یک معنای خاصی دارد. یادم است آنقدر برای دوستانم گفته بودم که کوچه پروین را دوست دارم، یکی از دوستانم تابلوی اسم کوچه که کنده شده و افتاده بود روی زمین را برایم فرستاد آمریکا. و من این را زده بودم به دیوار بیرون خانه در شهر. ایرانی‌هایی که رد می‌شدند با دیدن این تابلو یک حس عجیبی بهشان دست می‌داد. یک تابلوی فلزی سنگین که انقدر برایم ارزش داشت وقتی برگشتیم به ایران با خودم برگرداندم….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *